تبليغاتX
دو دلتنگ
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386

انتظار

پرسيد که چرا دير کرده است ؟ نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟ خنديدم و گفتم او فقط اسير من ‏است تنها دقايقي چند تاخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است ‏خنديد به سادگيم آينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي ‏گفت : خوابي سالها دير کرده است در ايينه به خود نگاه ميکنم آه عشق او عجيب مرا پير کرده است راست ‏گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 11:7 توسط پرستو و سامان |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386

بزرگترين چكمه دنيا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 18:58 توسط پرستو و سامان |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386

يك داستان كوتاه

این دخترک جلف! فکر می‌کند، از همه زیباتر است. یوهو، موهایش بعد از فر شش‌ماهه، دوباره رشد کرده است. بعد هم این چکمه‌های کوتاهی که پوشیده است، خیلی احمقانه هستند. به‌علاوه هیچ‌چیز نمی‌داند. او در مورد هیچ‌چیز، اطلاعات ندارد.

همیشه وقتی پسر را می‌بیند، مثل هنرپیشه‌ها موهای خود را به عقب می‌اندازد.

حتی یک آدم کور هم متوجه می‌شود که چه فیلمی می‌آید. بسیار خوب، قبول. او خیلی خوب می‌رقصد. بهتر از من. اعتراف می‌کنم. صدایی بسیار خوب و چشم‌های زیبا دارد، اما دیگر این قیل‌و‌قال دائمی چیست؟ بعد از پنج دقیقه، اعصاب آدم را خرد می‌کند.

و مرد با او... ساعـت‌ها حرف می‌زند. مخصوصاً به آن‌ها نگاه نمی‌کند. نه، حالا دستش را دور گردن زن می‌اندازد. می‌خواهم از این‌جا دور شوم! اما حتماً زن دوست دارد که من همین کار را انجام دهم. در این صورت پیروز شده است.

در دستشویی به آینه نگاه می‌کنم و چشم‌های خود را زشت و مهوع می‌یابم. در هر صورت حالت تهوع دارم. دقیقاً حالا باید بیهوش شوم. به این ترتیب مرد متأسف خواهد شد که ساعت‌ها با او گفت‌وگو کرده است.
حتی وقتی از دستشویی برمی‌گردم، مرد آن‌جا ایستاده است: «برویم؟»
سعی می‌کنم وقتی به او جواب می‌دهم: «اگر تو میل داری...» حتی‌المقدور بی‌تفاوت جلوه کنم. در حالی که اصلاً نمی‌توانم بگویم که چقدر خوشحالم. به در که می‌رسیم از او می‌پرسم، مشکل کریستن چیست.

«آه خدایا. چه آدم اعصاب‌خرد کنی! وای...!»
زیر لب می‌گویم: «به‌نظر من که خیلی مهربان است.»

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 18:0 توسط پرستو و سامان |
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386

امنیت اجتماعی

نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 15:52 توسط پرستو و سامان |
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386

قلب عريان

چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي كسي كه معني نگاهت را نمي فهمد گريان مكن. قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدايم دوست دارم
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 15:14 توسط پرستو و سامان |
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386

دیروز شیطان را دیدم

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.توی بساط همه چیز بود: غرور، حرص، دورغ و خیانت، جاه طلبی و ... هر کس چیزی می خرید و در عوض چیزی می داد.

بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را و بعضی دیگر آزادگی شان را.

شیطان ... موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم. نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد. می بینی! آدم ها خودشان دور من جمع شده اند....

نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 15:11 توسط پرستو و سامان |
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386

دست من نیست

Entry for September 26, 2007

دست من نیست چه کنم عاشقتم

شعر هر روز وهنوز و هر دفعم

واسه تو قلبم و قایق می کنم

می سپارم به دست دریای خدا

می شینم قایق و دریا رو تماشا می کنم

دست من نیست چه کنم عاشقتم

می شینم یه عمر تماشات می کنم

عکس چشمات و می گیرم روی چشمام می زارم

از کنار باغ ناز خنده هات

یه سبد بوسه می چینم به اتاقم میارم

دست من نیست چه کنم

آخه من عاشقتم

حاضرم به خاطرت پشت خورشید بشینم

تو آسمون داد بزنم

بزار مردم بدونن که دیوونم

آخه چیزی ندارم نشون بدم که عاقلم

آخه من عاشقتم

نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 15:2 توسط پرستو و سامان |
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386

من كه باورم نميشه

من كه باورم نميشه
من كه باورم نميشه ، تو نباشي، عشق نباشه، گل نباشه
پشت پنجره نباشي دلم از، دلم از، دلم ازدلت جدا شه
من كه باورم نميشه ، تو نموني، تو نباشي، من نباشم
مگه ميشه تو نموني، من نميرم، زنده باشم
من كه باورم نميشه بردن اسمتو از ياد
آخه حس عاشقي رو دستاي تو ياد من داد
زير سايه تو بودم از گذشته تا هميشه
منو جا نزار تو دردات آخه باورم نميشه،من كه باورم نميشه
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 14:59 توسط پرستو و سامان |
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386

آرام آرام میمیرم

Entry for May 23, 2007

آرام آرام میمیرم

بی آنکه خود در حسرت لحظه ای بودن

سخن از مرگ بگویم

آری اینجا غمکده بودست و من غمزده ای در سکوت تار آن

تشنگی را بر لب جویبار مزه مزه می کنم

مثل حرفهای سفید داخل تخته سیاه

مثل اشکی نرم روی صخره ی سنگ

آنگاه جویبار پر آبی شوم

ره میابم داخل قلب کویر

از کجا میدانی ؟

شاید آنجا هم شقایق باشد

در پی قطره ی آبی ، مونس و پروانه ای

مرگ می آید ولی

ببین که من خندان به سویش می دوم

نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 14:54 توسط پرستو و سامان |
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386

اینم از قدرت خداوند

Entry for March 22, 2007
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 14:47 توسط پرستو و سامان |
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386

....کاش دست هات بودم

کاش یک تکه سنگ بودم. یک تکه چوب. مشتی خاک. کاش یک رفتگر بودم. یک نانوا. یک خیاط. دست فروش. دوره گرد. پزشک. وزیر.. یک واکسی کنار خیابان.. کاش کسی بودم که تو را نمی شناخت. کاش دلم از سنگ بود. کاش اصلا دل نداشتم. کاش اصلا نبودم. کاش نبودی. کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد...آخ..!.. کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم.. یا یک مشت خاک باغچه ات. کاش دستگیره ی اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی... کاش پیرهنت بودم.. نه!.. کاش دست هات بودم.. کاش چشمهات بودم. کاش دلت بودم.. نه!..کاش ریه هات بودم تا نفست را در من فرو ببری و از من بیرون کنی.. کاش من تو بودم. کاش تو من بودی. کاش ما یکی بودیم. یک نفر دوتایی
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 14:11 توسط پرستو و سامان |
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386

دل یکی آتیش گرفته

تو یکی از همین خونه ها ..همین نزد یکی ها .. دل یکی آتیش گرفته. از روی بام هم که نیگاه کنید می بینید از توی پنجره ی یکی از همین خونه ها آتیش میریزه بیرون. دل یکی آتیش گرفته. تو اومدی اما کمی دیرتر.از ته یک خیابون دراز . مث یه سایه. کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو آتیش زدی. به من میگن چیزی نگو. نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش می گیره. دل یکی اینجا داره خاکستر میشه. کمی دیر اومدی اما یک راست رفتی سر وقت دل یکی و دست کردی تو سینه اش و دلش رو درآوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتیش سر جاش. واسه ی همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر میشه. یکی داره تو چشات غرق میشه. یکی لای شیارهای انگشتات داره گم میشه. یکی داره گر میگیره. دل یکی آتیش گرفته. کسی یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه. میون اینهمه خونه که خفه خون گرفته یک خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر میشه. یکی هوس کرده بپره تو دستات و خود ش رو غرق کنه. یکی میخواد نگات کنه..نه میخواد بشنفت. میخواد بپره تو صدات. یکی میخواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذاردت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و ازون جا نیگات کنه. یکی می ترسه از نزدیک تماشات کنه. یکی میخواد تو چشات شنا کنه. یکی اینجا سردشه. یکی همش شده زمستون. یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه میشه... وقتی حرف میزدی.. یکی نه به چیزایی که میگفتی که به صدات..به محض صدات گوش میداد. یکی محو شده بود توصدات. یکی دل تنگه. تو یکی از همین خونه ها.. همین نزدیکیها ..دل یکی آتیش گرفته. کسی یه چیکه آب بریزه رو د لش شاید خنک شه......

نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 14:7 توسط پرستو و سامان |