نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
چرا همیشه بارانی؟!
چقدردوست داشتم حرفهایم را بفهمید. چقدر دوست داشتم نگاههایم را درک کنید.
چقدر دلم می خواست یک نفر از من بپرسد: چرا نگاههایت انقدر غمگین است؟
... چرا لبخندهایت این قدر بی رنگ است؟ ..... اما افسوس که هیچکس نبود.!
و همیشه من بودم و تنهایی ام .... من و تنهایی و دفتری پر از خاطره....!!!!
آری ـــــ با شما هستم!
شمایی که بی تفاوت از کنارم گذشتید و حتی یک بار هم نپرسیدید:
چـــــــــــــرا چشـــــــــــمهایت همیــــــــــشه بارانــــــــــــی اســــت؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 22:15 توسط پرستو و سامان |
