تبليغاتX
دو دلتنگ
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386

چرا همیشه بارانی؟!

چقدردوست داشتم حرفهایم را بفهمید. چقدر دوست داشتم نگاههایم را درک کنید.

چقدر دلم می خواست یک نفر از من بپرسد: چرا نگاههایت انقدر غمگین است؟

... چرا لبخندهایت این قدر بی رنگ است؟ ..... اما افسوس که هیچکس نبود.!

و همیشه من بودم و تنهایی ام .... من و تنهایی و دفتری پر از خاطره....!!!!

آری ـــــ با شما هستم!

شمایی که بی تفاوت از کنارم گذشتید و حتی یک بار هم نپرسیدید:

چـــــــــــــرا چشـــــــــــمهایت همیــــــــــشه بارانــــــــــــی اســــت؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 22:15 توسط پرستو و سامان |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386

معنی

سلام بر تو که با آمدنت گل عشق را برای کویر قلبم به ارمغان آوردی
ای گلی که رنگ و بوی زندگی را به این کویر هدیه کرد. گل زیبایی که
می توانستم زخم تنهایی ام را با اسطوره آن التیام بخشم و دلتنگی هایم را با
او قسمت کنم و در اوج تنهایی و دلواپسی زیباترین لحظه هایم را با او رقم بزنم
و ثانیه هایم را همچون شمارش معکوس برای مرگ آخرین غم خود با او جشن بگیرم
آری با تو کویر معنای خود را از دست می دهد
همانگونه که بی تو زندگی ...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 22:12 توسط پرستو و سامان |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386

سر گردون

يه  شب ساكت و سياه مثل امشب...قلب تنهاي من بد جوري شكست!
بي صدا و ساكت شكست...گرفته و تنها شكست
شكست چون فكر مي كرد يه قلبي رو شكسته...قلب كسي رو كه دوست داشت!
فكر اون قلب امونش نمي داد...واسه همينم تو سكوت خودش آروم خورد شد...
وقتي اون قلب از پيشم رفت تو چشماش يه غمي بود...گفتم نكنه دلش از من گرفته باشه؟!
ولي ديگه دير بود...اون رفته بود,نموند تا ازش بپرسم...حتي نتونستم پيداش كنم تل خيالمو راحت كنه!
همه جارو گشتم...همه جا..حتي لاي گلبرگاي بارون  خورده ي اقاقيا رو هم گشتم!ولي اثري ازش نبود...
پيداش نكردم و قلبم انقدر گرفت تا خورد شد!
حالا هر شب همه جاي خاطراتم دنبال جاي پاش مي گردم...
ببينم شما عشق منو نديدين؟؟؟!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 22:11 توسط پرستو و سامان |