خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ... همه چيز فراموشت بشه ...!!! كاش مي شد
جمعه ي ساکت
جمعه ي متروک
جمعه ي چون کوچه هاي کهنه، غم انگيز
جمعه ي انديشه هاي تنبل بيمار
جمعة خميازه هاي موذي کشدار
جمعه ي بي انتظار
جمعه ي تسليم
خانه ي خالي
خانه ي دلگير
خانه ي در بسته بر هجوم جواني
خانه ي تاريکي و تصور خورشيد
خانه ي تنهائي و تفال و ترديد
خانه ي پرده، کتاب، گنجه، تصاوير
آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگي من چو جويبار غريبي
در دل اين جمعه هاي ساکت متروک
در دل اين خانه هاي خالي دلگير
آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت...
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم...
يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم...
يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم...
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم
منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را
اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم
لیک
ای ندانم چون و چند ! ای دور
تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست
دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک
کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه ست
ای برایم ، نه برایم ساخته منزل
نیز می دانستم این را ، کاش
که به سوی تو چها می بایدم آورد
دانم ای دور عزیز ! این نیک می دانی
من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست
کاش می دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری
گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
می توانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام
تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟
شب که می اید چراغی هست ؟
من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان
یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز
ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟
در افسانه های هندی آورده اند که روزی خداوند به یک آدم حسود فرمود : هر چه دلت می خواهد از من بخواه ، به تو می دهم . فقط به این شرط که هر چه به تو بدهم به همسایه ات دو برابر آن را خواهم داد اگر به تو یک خانه بدهم به همسایه ات دو خانه خواهم داد حال تو چه می خواهی؟ آن شخص حسود پس از اندکی تأمل گفت: ای پروردگار قادر متعال تقاضا می کنم یک چشم مرا کور کن!
بر خی از خصوصیات اخلاقی حقیقتا انسان را بیمار می کنند و علاوه بر اینکه بر روح و روان انسان اثر نا مطلوب می گذارند علائم و نشانه های آن خصوصیت در جسم فرد نیزبروز می کند . شاید این مثل را شنیده باشید که حسود هرگز نیاسود و یا موارد مشابه دیگر ... این نا آسودگی و به عبارتی بیماری در روح و روان و جسم و ذهن فرد حسود پدیدار می شود . با این دیدگاه اگر فرد حسودی هستیم مراقب بیماریهای این صفت ناپسند باشیم و خو د درمانگر مهربان و خیر خواه خود باشیم
پرسيد که چرا دير کرده است ؟ نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟ خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تاخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت : خوابي سالها دير کرده است در ايينه به خود نگاه ميکنم آه عشق او عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده